تبليغاتX
@/::/ AkHrInBooSeH \::\@


@/::/ AkHrInBooSeH \::\@





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده: ترمه


دوستان


تقويم



موسيقي



دل تنها و غريبم

من همون جزيره بودم
خاكي و صميمي و گرم
واسه عشق بازي موجا
قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دوردونه بودم
پيش چشم خيس موجا
يه نگين سبز خالص
روي انگشتر دريا

تا كه يك روز تو رسيدي
توي قلبم پا گذاشتي
غصه هاي عاشقي رو
تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت
دلم انگار زير و رو شد
براي داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد

تا نفس كشيدي انگار
نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتن
حس عاشقي همينه

اومدي تو سر نوشتم
بي بهونه پا گذاشتي
اما تا قايقي اومد
از من و دلم گذشتي
رفتي با قايق عشقت
سوي روشني فردا
من ودل اما نشستيم
چشم براهت لب دريا

ديگه رو خاك وجودم
نه گلي است نه درختي
لحضه هاي بي تو بودن
ميگذره اما به سختي
دل تنها و غريبم
داره اين گوشه ميميره
ولي حتي وقت مردن
باز سراغت رو ميگيره
ميرسه روزي كه ديگه
قعر دريا ميشه خونم
اما تو درياي عشقت
باز يه گوشه ي ميمونم


نويسنده: TeRmEh مورخ: پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 در ساعت: 20:56
|+|

شب سردی است

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است


نويسنده: TeRmEh مورخ: پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 در ساعت: 20:52
|+|

اگر ميدانستي!

سلام .هرشب در دلم دنبال نگاهش هستم.هر سحر منتظر صدايش

هر ظهر منتظر نوازشش


آخر اي لطافت وجودت سراسر عشق و اي گرماي نگاهت براي دلسوختگان دواي تنهايي

.آخر ما جز تو که را داريم

تو هميشه مراقبمان هستي که جز راه معبودت به راه دگري پاي نگزاريم و اگر پاي نهاديم

عاشقانه صدايمان ميکني 


که ای عزیزم اگر میدانستی چقدر دوستت دارم از دنیامیرفتی.


نويسنده: TeRmEh مورخ: شنبه بیست و ششم مرداد 1387 در ساعت: 23:18
|+|

همسايه خدا

شايد مرا ديگر نشناسي، شايد مرا به‌ ياد نياوري. اما من‌ تو را خوب‌ مي‌شناسم. ما همسايه‌ شما بوديم‌ و شما همسايه‌ ما و همه‌مان‌ همسايه‌ خدا
يادم‌ مي‌آيد گاهي‌ وقت‌ها مي‌رفتي‌ و زير بال‌ فرشته‌ها قايم‌ مي‌شدي. و من‌ همه‌ آسمان‌ را دنبالت‌ مي‌گشتم؛ تو مي‌خنديدي‌ و من‌ پشت‌ خنده‌ها پيدايت‌ مي‌كردم
خوب‌ يادم‌ هست‌ كه‌ آن‌ روزها عاشق‌ آفتاب‌ بودي. توي‌ دستت‌ هميشه‌ قاچي‌ از خورشيد بود. نور از لاي‌ انگشت‌هاي‌ نازكت‌ مي‌چكيد. راه‌ كه‌ مي‌رفتي‌ رد‌ي‌ از روشني‌ روي‌ كهكشان‌ مي‌ماند.يادت‌ مي‌آيد؟ گاهي‌ شيطنت‌ مي‌كرديم‌ و مي‌رفتيم‌ سراغ‌ شيطان. تو گلي‌ بهشتي‌ به‌ سمتش‌ پرت‌ مي‌كردي‌ و او كفرش‌ درمي‌آمد.اما زورش‌ به‌ ما نمي‌رسيد. فقط‌ مي‌گفت: همين‌ كه‌ پايتان‌ به‌ زمين‌ برسد، مي‌دانم‌ چطور از راه‌ به‌ درتان‌ كنم
تو شلوغ‌ بودي، آرام‌ و قرار نداشتي. آسمان‌ را روي‌ سرت‌ مي‌گذاشتي‌ و شب‌ تا صبح‌ از اين‌ ستاره‌ به‌ آن‌ ستاره‌ مي‌پريدي‌ و صبح‌ كه‌ مي‌شد در آغوش‌ نور به‌ خواب‌ مي‌رفتي
اما هميشه‌ خواب‌ زمين‌ را مي‌ديدي. آرزويي‌ روياهاي‌ تو را قلقك‌ مي‌داد. دلت‌ مي‌خواست‌ به‌ دنيا بيايي. و هميشه‌ اين‌ را به‌ خدا مي‌گفتي. و آن‌ قدر گفتي‌ و گفتي‌ تا خدا به‌ دنيايت‌ آورد. من‌ هم‌ همين‌ كار را كردم، بچه‌هاي‌ ديگر هم، ما به‌ دنيا آمديم‌ و همه‌ چيز تمام‌ شد

...
تو اسم‌ مرا از ياد بردي‌ و من‌ اسم‌ تو را، ما ديگر نه‌ همسايه‌ هم‌ بوديم‌ و نه‌ همسايه‌ خدا. ما گم‌ شديم‌ و خدا را گم‌ كرديم
دوست‌ من، همبازي‌ بهشتي‌ام! نمي‌داني‌ چقدر دلم‌ برايت‌ تنگ‌ شده. هنوز آخرين‌ جمله‌ خدا توي‌ گوشم‌ زنگ‌ مي‌زند
«
از قلب‌ كوچك‌ تو تا من‌ يك‌ راه‌ مستقيم‌ است، اگر گم‌ شدي‌ از اين‌ راه‌ بيا»
بلند شو. از دلت‌ شروع‌ كن. شايد دوباره‌ همديگر را پيدا كنيم

...
..


نويسنده: TeRmEh مورخ: چهارشنبه نهم مرداد 1387 در ساعت: 2:58
|+|

تغيير
 
 
بر سر گور کشيکي در کليساي وست مينستر نوشته شده است
کودک که بودم مي خواستم دنيا راتغيير دهم
بزرگ که شدم فهميدم دنيا خيلي بزرگ است بايد انگلستان را تغيير دهم
بعدهادنيا را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم
در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنماينک که در آستانه مرگ هستم ميفهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم
شايد ميتوانستم دنيا را هم تغيير دهم

نويسنده: TeRmEh مورخ: شنبه پنجم مرداد 1387 در ساعت: 18:46
|+|

تو برو

نمی خواستم این طور بشه
تو الان خوشبختی و خوشبخت باش
عشق و دل، ما را فراموش کرده است
روز جدایی است
تو به من و آینده من فکر نکن
تو خودت رو نگران چیزی نکن
وقتی من گریه می کنم تو خودت رو ناراحت نکن
این داستان زیبای زندگی من هست
من برای این اینجا هستم و این باید باید من هست
تو برای خودت عذاب درست نکن و وقتی در آغوش معشوقه خود هستی حتی ذره ای به ناراحتی من فکر نکن
مبادا چشمانت را در معرض لرزه های شکستن غرور قرار بدی
یادم هست در موقع خداحافظی غرور خاص خودت رو داشتی
من تو رو با غرور دیدم در لحظه جدایی
پس مبادا چشمانت رو خیس و لرزان از جدایی ببینم
مغرور برو
من تو رو اینگونه می خواستم اما افسوس بر من که تو را برای دیگری ساختم
لحظه هایی را که تنها هستم با تصاویری که در ذهن خودم از تو ساختم رد می کنم
وه بسیار زیباست
تو را در اوج می زارم و خود را مشتاق به ستایشت می گذارم
وه چه سجده زیبایی
چه رکوع با عظمتی
به نام تو خدا رو ذکر می کنم
مگر عشق غیر از این معنی دارد؟
لحظه ای به بازگشت فکر نکن
این مسیر من است
در این مسیر تنها جای پای من جا دارد
جایی نیست
هوا تنگ است
من و خدا
خدا هم به زور جا می شه
افکارم پر هست
باورت می شه؟
راستی اگر روزی صدات کردم بر نگرد
اگر روزی صدایی آشنا شنیدی،
نشنیدی
اگر صدات کردم از ضعف من هست
اما تو ضعیف نیستی
یادم رفت بگم
......
خدا خودش می دونه


نويسنده: TeRmEh مورخ: جمعه چهارم مرداد 1387 در ساعت: 18:35
|+|

سلام فاحشه

سلام فاحشه

تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان

بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو

از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است

بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین

شنیده ام روزه میگیری

غسل میکنی

نماز میخوانی

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری

رمضان بعد از افطار کار می کنی

محرم تعطیلی

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به

حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم
فاحشه!!!… دعایم کن


نويسنده: TeRmEh مورخ: جمعه چهارم مرداد 1387 در ساعت: 18:17
|+|

گفتم خدایا

گفتم خدایا! دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی
دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن
لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت
گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

 


نويسنده: TeRmEh مورخ: جمعه بیست و هشتم تیر 1387 در ساعت: 21:8
|+|

تو برو

 

 

مطمئن باش و برو ... ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
و به یک قلب یتیم که خیالم می گقت تا ابد مال تو بود

تو برو
تو برو تا راحتر تکه های دل خود را آرام آرام سر هم بند زنم


نويسنده: TeRmEh مورخ: جمعه بیست و هشتم تیر 1387 در ساعت: 21:1
|+|

بمون

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه
 


نويسنده: TeRmEh مورخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 در ساعت: 22:48
|+|